تبليغاتX
دریچه
فرهنگ واندیشه

با وجود تو از نامعلومی و ابهام آینده ترسی ندارم، زیرا که در سفر جانکاه تو کوله بار رنج مرا همراهی خواهی کرد. اما ابتدا این روح زخمی از دردهای چندین ساله مرحم می خواهد. من هنوز خوب نشده ام. هنوز زخمی و بال شکسته و پرخسته ام. مثل پرنده ای هستم که از هجوم تگرگ به سایبان تو پناه آورده است. ببین که چقدر مضطربم و قلبم تند تند می زند. اول باید زخمهای مرا بشوری و خونهای ماسیده تمام این سالها را پاک کنی. بعد با دستان هنرمند و ظریفت مرحم بگذاری و زخمها را ببندی. مطمئنم که شبهای اول از تب بیماری هذیان خواهم گفت. بر بالینم بنشین و مرا پاشوره کن تا تب قطع شود. اما پس از مدتی صبح که برخیزم می بینم که نشاط در رگهایم دویده است و شوق پریدن بالهایم را بیتاب کرده است. آنوقت است که کم کم با تو از پریدن و پرواز خواهم گفت و تو را هوایی خواهم کرد. از آنجایی که هستیم دل خواهیم کند و شوق رفتن به سمت ناکجا آباد بیقرارمان خواهد کرد. دل به دریا خواهیم زد و «هرچه باداباد» گویان حرکت را آغاز می کنیم.

........................................................................................................................................

این متن را درست است که من نوشته ام اما لزوما با آن موافق نیستم. شاید بشود با گفتن اینکه این دل نوشته است لزوم دقت در آن را پوشاند. اما من با این اصطلاح مخالفم به دلایلی که شاید در مجالی دیگر گفتم.

اما شما نظرتان درباره این سبک عاشقی چیست؟


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:15  توسط منصوربوستانی  |