قدم زدن در کنار خیابان های شلوغ و پر از ماشین را دوست دارم. نگاه کردن به ماشینها و آدمهایی که هر کدام با عجله می خواهند به جایی، به سویی، برای رسیدن به مقصدی یا کسی درشتابند و از هم سبقت می گیرند. با سرعت از کنار من می گذرند و تمام حواسشان به جلو است.
اما من سرم از اندیشه به کجا رفتن و دلم از سودای رسیدن تهی است و این تهی بودن را دوست دارم و پاس می دارم.
رفتن برای خود رفتن، قدم زدن نه برای رسیدن به جایی و کسی، بلکه برای خود قدم زدن. همه پاهایی که له شده اند، همه سبقتهای بیجا، پا بر سر هم گذاشتن ها، اضطرابها و تشویشها، دیگران را ندیدن و تنها به خود نظر داشتنها، همگی به خاطر همین اصالتی است که ما برای مقصد و رسیدن قائلیم.
چرا اینقدر عجله می کنیم؟ چرا تنها مبدا و مقصد را می بینیم؟ چرا همیشه گمان می کنیم کسی در دوردست ما را می خواند؟ کمی بیشتر قدم بزنیم شاید دنیای بهتری داشته باشیم.
البته این لطف دیگری هم می تواند داشته باشد و آن اینکه وقتی آرام قدم می زنی شاید کسی که به جایی می رود برای رسیدن به مقصدی و راه را گم کرده است از تو نشانی بخواهد و تو کمکش کنی تا از سرگردانی به درآید.
...................................................................................................................................
پ.ن: این پست در یکی از همین قدم زدنها نوشته شد. پیرمردی که راهش را گم کرده بود از من آدرسی پرسید ...

آلبینیونی سمفونی دارد به نام آداجیو. هر وقت این آهنگ را گوش می دهم روحم با آن همراه می شود.انگار سازی که این آهنگ را با آن نواخته اند خود منم. تمام احساسم را یک جا بیان می کند. جنگ و صلح، عشق و نفرت، تباهی و هدایت، رستگاری و ضلالت، ایمان و کفر، تسلیم و عصیان،فرشته و شیطان، همه را می توانم در آن بیابم.
نوشتن با خود خلوت کردن است. دیداری دوباره با خویش است. مروری دوباره بر آنچه که در درونت می گذرد. می توانی کمی افسار اسب خیال را شل کنی تا بی دغدغه رعایت تحلیل منطقی موضوع، جولان دهد و تلخی واقعیت را با چاشنی خیال قابل تحمل کند.






