تبليغاتX
دریچه
فرهنگ واندیشه

چرا تنهاییم؟ منظورم از این سوال این نیست که چرا اکنون و در این لحظه تنهاییم و کدام دلایل باعث شده که تنها باشیم و کسی را نداشته باشیم که غمها و شادیهایمان را با او شریک شویم. سوالم ناظر به جنبه های درونی و وجودی نوع آدمی است. اینکه چرا آدمی اینقدر از تنهایی می ترسد و می گریزد؟ چرا مدام در پی جلوه کردن در نزد دیگران است؟ چرا به خود بسنده نیست؟ چه نیازی به دیگران دارد؟

چرا نمی شود تنهای تنها زندگی کرد؟ چرا مدام می خواهیم به کس دیگری نزدیک شویم و خود را به او بشناسانیم و همیشه هم از این می نالیم که درست شناخته نشده ایم؟ وقتی کسی ما را خوب و دقیق می شناسد چرا اینقدر لذت می بریم؟ دوست داشتن دیگری چه ماهیتی دارد و چه نیازی را در ما پاسخ می گوید؟ چرا دوست داریم سرنوشتمان را با دیگری شریک شویم؟ ماهیت رابطه چیست؟

روح آدمی انتظاری بس طولانی است. همواره در درونی ترین بخش خود منتظر کسی یا چیزی است از بیرون خود تا بیاید و او را از خود به درآورد. همیشه حرفی دارد برای زدن که واژه ای برای بیانش نمی یابد. هر چه تلاش می کند و به این در و آن در می زند تا آن واژه هایی را که حرف دلش را بیان می کنند بیابد موفق نمی شود. همیشه حرفی ناگفته در ته قلبش می ماند، چیزی که باید گفته شود، چیزی که آزارش می دهد و بی قرارش می کند. چیزی خوابش را آشفته و موهایش را پریشان می کند.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:10  توسط منصوربوستانی  |