این روزهای اول دانشگاه در شهر و دانشگاهی دیگر متفاوت با دوره لیسانس و در جایی که نه می شناسی و نه می شناسندت تجربه ای جالب و قابل تامل برایم بوده است. احساس می کنم بیشتر خودمم. خود خودم. جایی که هیچ کس تو را نمی شناسد. اینکه که بوده ای و که هستی و که می خواهی باشی. جایی که هیچ خاطره مشترکی با کسی نداری. هیچ حضوری و نگاهی و سلامی چه بودنت را تعین نمی بخشد. انگار هر چه بیشتر شناخته می شوی بیشتر اسیر ذهنیت دیگران نسبت به خودت می شوی. آخ که چقدر این روزها احساس راحتی و طراوت و صداقت و یکرنگی و خودم بودن می کنم. احساس می کنم این روزها زندگی ام خیلی اصیل است. پس خوشا غریب بودن.





