در چند وقت اخیر با چند خانواده برخورد کرده ام که در آنها مرد خانواده با داشتن همسر و چند فرزند و زندگی خوب ، رفته و همسر دیگری اختیار کرده و با اینکار به طور کلی فضای امن و آرام خانواده به کلی به هم ریخته و همه اعضا خانواده حتی بعد از گذشت چند سال در وضعیت بسیار نامطلوبی هستند.می توان گفت که به طور کلی احترام و محبت میان اعضا به کلی از بین رفته است. به نظر می رسد هیچکس امروزه با دلایلی معتبر وعقلانی نمی تواند از نهاد چند همسری دفاع کند. اما براستی در عجبم که چه چیز باعث می شود که این قانون تغییر نکند؟
همانطور که می دانید بسیاری از قوانین در کشور ما از فقه گرفته شده اند و برای تغییر آن هم باید فقها به اجتهاد تازه ای دست بزنند. فارغ از بحث در باب فقه و کارکردها و تواناییها و ناتوانیش، می توان در همین فقه موجود و هم دست به اجتهادهایی مثبت و عقلانی و راهگشا زد که گره از خیلی مشکلات دین و دنیای مردم باز می کند، گر چه که همه این قبیل اجتهادها به اصطلاح اجتهاد در فروعند و به اجتهاد در اصول نیازمندیم.
مثلا در باره همین نهاد چند همسری اگر فقیهی بخواهد اجتهادی عقلانی کند یا عادلانه یا حتی بر حسب مصالح، که دلایل عقلانی و معتبر بسیاری برای این رای خود می تواند بیابد و اگر اجتهاد نقلی بخواهد بکند هم تا آنجا که من دیده ام راهش اگر دشوار باشد اما بسته نیست.
ولی هر چه فکر می کنم نمی توانم دلیل یا علت این همه پافشاری بر بسیاری از افکار و آرای گذشتگان را که امروزه به روشنی کارایی خود را از دست داده اند را دریابم.
شما علت را در چه می بینید؟

گفت و گو(دیالوگ) را شالوده دموکراسی میدانند. در نگاه اول به نظر می رسد که به هر رابطه کلامی میان دو نفر می توان نام گفت و گو داد. اما با دقت نظر بیشتر در می یابیم که اینگونه نیست. به عنوان مثال واعظی را در نظر بگیرید که بر منبر وعظ نشسته و مخاطبینش را موعظه می کند. بدون شک وی ارتباطی کلامی با مخاطبینش برقرار کرده اما این ارتباط گفت و گو نیست، چرا که وی تنها مشتاق گفتن است و منتظر شنیدن نیست. او احساس می کند حقایقی را در اختیار دارد که تمام و کمال است و می خواهد این حقایق را به دیگران منتقل کند. پس تنها نیازمند گفتن است و از آنجا که حقیقت را نزد خویش حاضر می بیند دیگر نیازی به شنیدن در خود احساس نمی کند. این ارتباط کلامی یک رابطه یک طرفه است.
بنابراین می توان گفت که مفهوم حقیقت نقشی تعیین کننده در بحث ما دارد. شخص موعظه کننده در مثال ما برای خود جایگاهی متفاوت و برتر از مخاطبینش قایل است و این جایگاه برتر برای خودش را به واسطه نسبتی که با حقیقت دارد برای خود قایل است.
پس تا اینجا می توان دو شرط را برای اینکه یک رابطه کلامی شایسته نام گفت و گو شود ذکر کرد:
- یکی اینکه طرفین گفت و گو هیچکدام آنچه نزد خود دارد را تمام حقیقت ندانسته و دانسته های خود را نیز تماما درست و بدور از خطا نداند و به گفت و گو به مثابه پروژه ای مشترک با دیگران برای رسیدن به حقیقت نگاه کند که در طول آن به اشتباهات خود پی می برد و آنها را اصلاح می کند.
- دیگری اینکه چون شخص گفت و گو کننده اندیشه های خود را تماما درست نمی داند بلکه آنها را آمیخته ای از درست و خطا می بیند خود را برتر از دیگران نمی داند و جایگاهی ویژه و ممتاز برای خود قایل نیست و در سطح دیگران می نشیند و برای خود و طرف دیگر گفت و گو سهم برابر از فهم و شعور قایل است. اینگونه است که فروتنانه هم می گوید و هم می شنود.
می توان بیش از اینها بر این سیاهه افزود.






