تبليغاتX
دریچه
فرهنگ واندیشه

مدتی است به این می اندیشم که آیا می توان درکی از خویش داشت بدون آنکه پای «دیگری» در میان باشد. یعنی اینکه بتوان برای لحظه ای خود محض را تجربه کرد. همواره آنجایی می توانیم خود را تجربه کنیم و به آن علم پیدا می کنیم که این خود در ارتباط با دیگری قرار می گیرد. حال این دیگری می تواند یا شخص دیگری باشد یا فکری یا احساسی. به عبارتی یا با کسی سخن می گوییم یا چیزی را حس میکنیم یا به چیزی فکر می کنیم یا... . همواره در یک رابطه با چیز یا کس دیگری است که به درکی و در یافتی از خویش نائل می شویم. حال سوالی که می توان پرسید این است که آیا اصلا می توان قایل به وجود خویشتنی-یا جوهری- فرای این احساسات و روابط شد؟ یا اینکه ما همگی همین احساسات و روابطیم و حق نداریم از این تجارب فراتر رویم و قایل به وجود خویشتنی یا جوهری فرای اینها برای خویش شویم؟چرا که ما هیچگاه آن خود محض را تجربه نمی کنیم و همیشه در تقابل با چیز دیگری است که به وجود خود علم پیدا می کنیم.

پاره ای از فیلسوفان –تجربی مسلکان به گمانم- وجود جوهری مستقل از این احساسات را انکار کرده اند و گفته اند که ما مجموع همین احساساتیم و حق نداریم مفهومی از خویش فرای همین احساسات انتزاع کنیم. یعنی ما همانیم که می بینیم، می شنویم، فکر می کنیم، درد میکشیم و ...

اما از سوی دیگر گویا عرفا در پی تلاشی دیگر بوده اند. بسیار شنیده ایم که آنها می کوشیده اند تا تجربه ای از خویشتن خویش و تجربه ای از خود بی حضور اغیار –دیگری- کسب کنند.

اینکه هر کدام از این رویکردها به چه نتایجی ختم می شود را می توان در نوبتی دیگر پی گرفت.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:46  توسط منصوربوستانی  | 

 

بعضی آدمها خویش را مرور می کنند. چیز عجیبی است و عجبش از این بابت است که اکثر آدمها همواره جهان را و آنچه در بیرون از وجودشان می گذرد را می بینند و می شناسند و هیچ گاه متوجه آن کسی که پشت این چشمها نشسته و به بیرون می نگرد نمی شوند. بعضی ها می گویند عجب دنیا یکنواخت و روزمره شده است اما از این نکته غافلند که دنیای بیرون چیزی جز سنگ و چوب و آهن نیست و اینها تغییری نمی کنند. این ماییم که دچار یکنواختی و روزمرگی شده ایم و دنیا را اینگونه می بینیم. آنها که خود را مرور می کنند هر روز خود را یک بار یا شاید هم چند بار از سر تا ته می خوانند و هر جایش که غلط بود اصلاحش می کنند. بنابراین هر روز کسی دیگرند و چون جانشان هر روز تازه می شود جهانشان نیز تازه می شود و هیچ گاه دچار یکنواختی و روزمرگی نمی شوند.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:41  توسط منصوربوستانی  |