تبليغاتX
دریچه
فرهنگ واندیشه

تو از اولش هم آدم سربه راهی نبودی و سر شوریده ای داشتی.البته نه از اول اولش.بچگی که سرت توی درس و کتاب بود.شاگرد اول بودی و توی رقابت با بقیه همیشه تو بودی که جایزه ها رو می بردی.اما فقط دوره دبستان.بعدش یکدفعه به کلی عوض شدی.این را از شبی فهمیدم که فرداش امتحان ریاضی داشتی و به جای اینکه بنشینی کتاب ریاضی ات را بخوانی رفتی توی حیاط و اولین شعر زندگی ات را گفتی، آن هم شعری مناسب حال انسانی بی قرار و شوریده حال. شاید هم به خاطر حافظ خونیت توی اون سن و سال بود. یادته دوره راهنمایی که بودی چند تا از غزلهاش رو از حفظ داشتی؟ اما همش شور غزلهاش که نبود. حافظ اهل کام و طرب و بزم و حال هم بوده. تو چرا فقط آن شوریدگی را چسبیدی؟

 آره! درسته. تو فقط شوریدگی اش را گرفتی. نشون به اون نشون که وقتی مولانا رو توی پله پله تا ملاقات خدای زرین کوب یافتی حافظ را به کل رها کردی و مولانا را چسبیدی و دیگه رهاش نکردی تا امروز. چونکه از او شوریده تر نیافته ای. دیگرانی هم که بعدها به این جمع اضافه شدند همگی همین خصیصه را داشتند. شریعتی، چمران، همت و ... هیچ کدامشان اهل زندگی نبودند. بیقراری و بیتابی و شوریدگی خصیصه بارزشان بود. یادت نیست هبوط شریعتی را چطور می خواندی؟ اینقدر خواندی و دور جملاتش خط کشیدی و حاشیه نوشتی که کتاب زوارش در رفت. بعد هم کویر و گفتگوهای تنهایی. چقدر کویر را خواندی و دنبال این سوال گشتی که بدانی کویر توی جغرافیای اندیشه شریعتی جاش کجاست. چرا کویر؟ چرا باغ و راغ نه؟ تا بالاخره فهمیدی و سرانجام خودت هم توی کویر سرگردان شدی.

اما یک چیز را نفهمیدم. آن هم اینکه نمی دانم سر و کله فلسفه از کجا پیدایش شد. تو که اهل شعر و عاطفه بودی و اینها را با عقل چه کار؟ اینان که مثل آب و آتشند و از هم می گریزند؟ در طول تاریخ هم  هر کدام طایفه ای داشته اند و اهل این دو طایفه چه طعن ها که بر هم نزده اند.

اما شاید بتوانم این تغییر جهت را توضیح دهم. مگر نه این است که وقتی شور و عاطفه لباس اندیشه بر تن کند می شود ایدئولوژی؟ مگر نه اینکه قسمتی از کار شریعتی هم همین بود؟ درست است. همینطور بود. اول که شروع کردی به فلسفه خواندن با اینکه اینقدر از فلسفه بدت می آمد که با سختی و کراهت میخواندی احساس می کردی شمشیرت را برای نبرد صیقل می دهی. تو اندیشه را سلاح می خواستی.

اما عقل خفته ات کم کم داشت بیدار می شد. چون و چرا کردن هایت روز به روز بیشتر می شد. تا اینکه فربه تر از ایدئولوژی را خواندی. بعد از آن دیگر هرگز از خواندن نایستادی. چشمه عقلت می جوشید و آبش آتش عاطفه را خاموش می کرد. دو سه سال را چنان در این مسیر راندی که نا گهان احساس کردی یخ کرده ای. سردت شده است. هیچ شور گرمی بخشی باقی نمانده است تا گرمت کند. حالا هم همینطور میان این دو منزل سرگردانی.

حالا قریب به اتفاق روزهایت با سردی می گذرد. جهان سرد و ساکت و یکنواخت شده و از اعماق هستی صدایی به گوش نمی رسد. از آن حالات مرموزی که از ناکجا می رسید و ناگهان تو را به شور بر می انگیخت و وادارت می کرد تا شب هنگام خود را به دریا برسانی و تا صبح میان دریا و آسمان سرگردان شوی خبری نیست.شب و روز، طلوع و غروب، همه تکراری، نه پیامی و نه آیه ای.

ولی تازگی ها گویی هرازگاهی فیلت یاد هندوستان شورمندی هایی گذشته می کند. دوباره داری زیر لب شعرهایی زمزمه میکنی. گاهی لب پنجره می نشینی.

راستش را بخواهی فکر می کنم اکنون میان صفا و مروه عقل و شور سرگردانی. نمی دانم عاقبت در کدام منزل خواهی کرد. شاید هم سرگردان بمانی.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:49  توسط منصوربوستانی  |