در همایش «دین و مدرنیته2» که با موضوعیت «آسیب شناسی روشنفکری دینی» برگزار شد، استاد ملکیان نیز سخن گفت که سخنان ایشان حاوی مطالب قابل تامل بسیاری بود. ایشان در قسمت اصلی سخنان خویش هفت پیش فرض را ذکر کردند که همگی از پیش فرضهای «روشنفکری دینی» است و به زعم ایشان همگی هم نامنقح هستند و اگر «روشنفکران دینی» طالب توفیقات نظری هستند باید این پیش فرضها را اثبات کنند.
صورت مکتوب سخنرانی ایشان در وبلاگ نیلوفر موجود است، اما من در زیر گزیده ای از سخنان ایشان که در مورد لزوم پرهیز «روشنفکران دینی» از سیاست زدگی است و اینکه این روشنفکران باید خادم مردم باشند و نه مخدوم آنها، می آورم.
«سياستزدگي يعني چه؟ اگر كسي بگويد كه يگانهمشكل جامعه،يا علتالعلل مشكلات جامعه،يا بزرگترين مشكل جامعه، رژيم سياسي حاكم بر آن جامعه است،ما به اين سياستزده ميگوييم. سياستزده كسي است كه فكر ميكند امالفساد، رژيم سياسي حاكم بر جامعه است. وقتي روشنفكر ديني نبايد سياستزده باشد، نبايد به اين قائل باشد....
ادامه مطلب...

می خواستم چیز دیگری بنویسم در رابطه با رمضان
این شعر را دیدم،
آن چیز دیگر از یادم رفت!!!
همین.
جویند همه حلال و من ابرویت
گیرند همه روزه و من گیسویت
از جمله این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است آن هم رویت

آیا تنها زمانی می توانیم بگوییم چیزی را می دانیم که بتوانیم آن را اثبات کنیم؟
آیا باید وجود خداوند را اثبات کرد؟ فارغ از اینکه بتوان این کار را کرد یا نه.
براستی خداوند واقعیتی تجربی است یا استدلالی؟
برای کسی که در لحظه ای خاص، قویا حضور خداوند را در زندگی اش احساس کرده است، باور به وجود خداوند می تواند معقول و درست باشد؟
برای عاشقی که حضور معشوق تمام زندگی اش را تحت تاثیر قرار می دهد و به زندگی اش معنا می بخشد، چقدر اثبات وجود معشوق اهمیت دارد؟ آیا برای او معقول است که به وجود او باور داشته باشد؟
به نظر می رسد که «دانستن» به معنای توانایی «اثبات» کردن نیست.

داستانی نقل می کنند از صدر اسلام که مردی از مدینه به نام اسعدبن زراره به مکه می آید برای اینکه از قریش طلب استمداد کند، چرا که در مدینه دو قبیله اوس و خزرج همیشه با هم جنگ داشتند. زمانی که این مرد می خواهد برای طواف به کعبه برود میزبانش به او می گوید:« مواظب باش مرد ساحر و جادوگری در میان ما پیدا شده و سخنان دلربای عجیبی دارد. یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بی اختیار گمراه می کند.» در گوش او پنبه می کنند تا صدای پیامبر(ص) را نشنود. اتفاقا این مرد زمانی به آنجا می رود که پیامبر(ص) آنجا و در حال خواندن قرآن بوده است. این شخص با خودش فکر می کند که عجب دیوانگی است که من پنبه در گوشم کرده ام، من انسانم و عاقل، سخنان را باید بشنوم و پنبه را از گوش خود در می آورد. جالب اینجاست که همین شخص بعدها عامل آشنایی مردم مدینه با پیامبر می شود و این آشنایی باعث هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه.
..............................................................................................................................................
این داستان را که خواندم به یاد چیزی افتادم. چند سال پیش در یکی از تشکلهای دانشگاه برای دوره ای کوتاه فعالیت میکردم. یکی از بحثهایی که همواره میان من با سایر دوستان آنجا مطرح بود (چرا که تنها من انجا وصله ناجور بودم) اینکه آنها می گفتند که هر کتابی را نباید خواند چرا که ممکن است گمراه کننده باشد و ما را بی اختیار بدون آنکه بخواهیم گمراه کند و باید نام کتابهایی که هدایت کننده است را از بزرگان و مراجع مربوطه گرفته و تنها آنها را مطالعه کرد و این سخن سخت برای من نا پذیرفتنی بود.






