طواف بر گرد حقیقت
همه ما آدمیان صاحب باورهای گوناگون و متنوعی هستیم.همه اذعان می کنند که این باورها ممکن است صادق (راست) و یا کاذب (دروغ) باشند. چرا که بارها و بارها متوجه شده ایم که بعضی از باورهایمان که گاه مدتی مدید با تمام وجود معتقد بدان بوده ایم کاذب از کار درآمده اند. بنابراین حساس بودن نسبت به سنجش صدق و کذب باورهایمان امری بدیهی می نماید. به عبارت دیگر از آنجایی که قوای عقلانی ما به همان اندازه که می تواند باوری صادق را باور داشته باشد، می تواند باوری کاذب را نیز باور کند و مجموعه باورهایمان در هر زمان مجموعه ای از باورهای صادق و کاذب است، پس همواره باید درستی و صدق باورهایمان را بسنجیم و باورهای صادق را از کاذب تشخیص دهیم. چرا که ما موجوداتی عقلانی هستیم و به لحاظ اخلاقی موظفیم بکوشیم تا تنها باورهای صادق داشته باشیم. ما موظف به ارزیابی و سنجش باورهایمان هستیم.
تنها باورهایی باارزشند که صادق باشند و باور صادق هم باوری است که درباره واقعیت به ما معرفت می دهد. تنها باور صادق شایستگی نام معرفت (دانش) را دارد. آنچه که ما اکنون بدان باور داریم معلوم نیست که حتما صدق باشد و بتوان بدان نام معرفت داد، بلکه تنها می توانیم نسبت به آنها «ادعای معرفت» داشته باشیم زیرا صادق یا کاذب بودن آنها مورد ارزیابی واقع نشده است.
اعتقاد و ایمان قلبی قوی و محکم ما به یکی از باورهایمان آن را صادق و بی نیاز از بررسی نمی کند. یک باور مستقل از اعتقاد ما بدان ممکن است صادق یا کاذب باشد. تاریخ اندیشه های بشری بهترین گواه است. به طور مثال قرنها آدمیان باور داشتند که زمین مرکز عالم است و خورشید به دور آن می چرخد. اما با گذشت زمان معلوم گردید که اینچنین نیست. این اتفاق درس بزرگی به آدمیان داد تا خود و باورها و اعتقادات خود را هر چقدر هم که از سر اخلاص باشد یا از اعماق قلب و دل ، مرکز و معیار عالم حقیقت نداند این او باشد که بر گرد حقیقت طواف کند.

تحشیه ای بر یک پیام کوتاه(sms)
"دلیل عقل یا دلیل دل"
دیشب شبی مطلبی می خواندم در توضیح اصل مبناگروی(Foundationalism)در معرفت شناسی که به جمله ای از یک متفکر شکاک قرن نوزدهمی به نام و.ک.کلیفورد برخوردم. وی گفته است که :"همواره همه جا وبرای همه کس نادرست است که به چیزی باور داشته باشد اما دلیل و مدرک کافی برای آن ارائه ندهد."
همانگونه که احتمالا شما هم اذعان می کنید جمله تامل برانگیزی است و مرا هم بسیار به فکر فرو برد. بر آن شدم تا از طریق پیام کوتاه این جمله را با چند تن از دوستان در میان بگذارم و ببینم که نظر آنان چیست. برای دو تن از دوستان این پیام را فرستادم و ایشان پاسخی دادند که در زیر می آید:
دوست اول:"گاه قلبا به چیزی باور داریم اما نه برهان محکمی جهت اثبات آن داریم و نه دلیل کافی برای رد آن. در این مورد آیا موقتا نباید به حکم دل رجوع کرد؟"
دوست دوم:"دل برای کارهایش دلایلی دارد که عقل توان فهم آنها را ندارد.(پاسکال) شاید نداشتن دلیل نشان از عمق ایمان به چیزی باشد!!!. چون به آن فکر نمی کنیم و تنها و تنها از اعماق قلب احساس می کنیم. لازم نیست برای هر چیز از عقل اجازه بگیریم."
ما ماندیم و کوهی از سوال:
· چگونه می توان صدق و کذب این به اصطلاح دلایل دل را سنجید؟معیار سنجش صدق و کذب آنها چیست؟
· اگر بپذیریم که آنچه قلب هر کسی می گوید حقیقت است آیا به اینجا نمی رسیم که هر کس حقیقت خودش را دارد و هیچ حقیقت مشترکی بین انسانها وجود ندارد؟
· آیا این پناه بردن به دلایل دل نوعی گریز ما از زیر سوال رفتن باورهای بی دلیل و نا موجه ما نیست؟
· آیا می توان با به میان کشیدن این موضوع که آنچه بدان مدعی ام دلیل دل است خود را از ارائه دلیل برای ادعاهایمان معاف کنیم؟
· دامنه اعتبار این دلایل دل تا کجاست و شامل چه موضوعاتی می شود؟
.....................
و بسیاری سوالات دیگر.
نظر شما چیست؟






