گاه
گاه یک تصویر می تواند کار صدها کلمه را بکند.
نقاش ایتالیایی (Ambrogio Lorenzetti) در بین سالهای 1337 تا 1339نقاشی بر روی سه دیوار توسط آبرنگ بر روی گچ کشیده که این نوع نقاشی fresco نام دارد. نقاش در این اثر که به Allegory of good and bad government معروف است تلاش دارد تا ماهیت حکومتهای خوب و بد را نشان دهد. او این کار را با استفاده از به نمایش کشیدن خصوصیاتی که حکمرانان باید و نباید داشته باشند و همچنین تاثیراتی که این دو نوع حکومت می تواند بر زندگی مردم عادی داشته باشد، انجام می دهد. مثلا در مورد حکومت خوب در این تصویر می بینیم که حاکم باوقار ردای فاخر و بلندی را به تن کرده و در اطراف او تصاویری که نمایانگر فضیلتهای شجاعت، عدالت، جوانمردی،صلح و اعتدال هستند نشان داده شده است. در پایین او یک ردیف از شهروندان هستند که با طنابی به هم بسته اند و سر دیگر این طناب به مچ دست حاکم بسته شده که نشان از موافقت و هماهنگی ضروری بین حاکم و شهروندان است. در سمت دیگر دیوار نقاش تاثیر این حکومت خوب را بر زندگی مردم عادی در شهر و حومه شهر به تصویر کشیده است. شهر منظم و ثروتمند است. صنعتگران به کار خویش مشغولند و تجار در حال خرید و فروش کالا هستند و در جایی دیگر گروهی رقصنده دست هم را گرفته و با موسیقی می رقصند و شادند و در گوشه ای دیگر فردی نجیب سوار بر اسبی زینت شده با آرامش و احساس امنیت در حال عبور است. برای اینکه هر کسی بتواند پیام تصویر را دریابد هم موجودی بالدار پرچمی در دست دارد که بر روی آن نوشته شده است که:«هر کسی می تواند آزادانه رفت و آمد کند و هر چه می خواهد بکارد و برداشت کند، تا زمانی که این سرزمین از این حاکم حمایت می کند، چرا که او لباس بدیها را از تن قدرت بدرآورده است.»
قسمت دیگر تصویر نشاندهنده حکومت بد است. البته قسمتی از این تصویر از بین رفته است اما پیام آن آشکار است. حاکمی شیطانی که در اطراف او بدیهایی از قبیل حرص و ظلم و غرور دیده می شود.شهر دراشغال نیروهای نظامی است و در حومه شهر زمین های بی حاصل دیده می شوند که با نیروهای شیطانی و وهمی ویران شده اند. در این تصویر نوشته توسط شکلی از ترس نگه داشته شده است که بر روی آن نوشته شده:
«به خاطر آنکه هر کس به دنبال منافع شخص خودش است، در این شهر عدالت بازیچه ظلم و استبداد است. هیچکس از این جاده بدون ترس از جانش عبور نمی کند، زیرا که دزدان در بیرون و درون دروازه های شهر هستند.»
........................................................................................................................................
*تصویری از نقاشی مزبور که در این جا آورده شده تنها بخشی از آن است. می توانید برای دیدن قسمتهای دیگر آن از لینک زیر استفاده کنید.از دیدنش غفلت نکنید. من که بسیار از دیدنشان لذت بردم.
http://www.wga.hu/frames-e.html?/html/l/lorenzet/ambrogio/governme

هر چه بیشتر درباره مفاهیم مندرج در فلسفه سیاسی مدرن و نهادهای برخاسته از آنها از قبیل تفکیک قوا، پارلمان، ادواری بودن دوران تصدی مشاغل سیاسی و ... مطالعه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که همگی از یک حس بدبینی برخاسته اند. بدبینی حکومت شوندگان نسبت به حکومت کنندگان. به این معنا که حکومت شوندگان نسبت به حکومت کنندگان آن اعتماد را ندارند که قدرت حکومت بر خود را به آنها بدهند و دست آنها را بگذارند و ترتیباتی نیندیشند تا قدرت و اراده او را کنترل کنند. چرا که به تجربه تاریخی دریافته اند که «هر کس دست خود را باز ببیند دل بر خلق خدا گران کند
.»به تجربه دریافته شد که نمی توان به عدالت و خیر فردی حاکم امید بست. بنابراین اراده فلاسفه سیاسی جدید براین قرار گرفت که امید از یافتن فرد عادل ببرند که بسیار گشته ایم و نبود و عاقلانه تر آن است که به سرپنجه تدبیر و خرد سیستم عادلانه ای ترتیب دهند تا اگر ظالم ترین و فاسدترین آدمها هم در راس امور قرار گیرند «امکان» انحراف و ظلم بر خلق را پیدا نکنند. این بدبینی نتایج مفید زیادی داشت و شاید هم مفیدترین بدبینی بشر بوده است.

براهین سنتی که برای اثبات وجود خداوند اقامه شده اند، از زوایای مختلفی مورد نقد قرار گرفته اند. یکی از مهمترین این نقدها از آن کانت است. وی در نقد خود سخن گفتن از اموری مانند وجود خدا را که متعلق تجربه ما قرار نمی گیرند، از توان عقل خارج دانست. البته منظورش از نتوانستن این است که عقل در این امور سخن معرفت بخشی نمی تواند بزند و این امور نه اموری «ناشناخته»، بلکه «نا شناختنی»اند
.هچنین برخی منتقدین این براهین برآنند که در گزاره «خدا وجود دارد» ما خداوند را به صورت موجودی زمانی-مکانی فرض کرده ایم و این فرض را با تلقی دینداری سنتی از خداوند که او را ورای وجود می داند ناسازگار می دانند
.اما نکاتی که همیشه برای خودم درباره این قبیل سخن گفتن از خداوند مطرح بوده یکی این بوده است که درباره ماهیت و صفات این خداوند از طریق این نوع خداشناسی سخنی نمی توان گفت. اینکه این خدا چگونه خدایی است، آیا بسیار سخت گیر و قهار است یا رحمان و رحیم است، آیا با ما به عدل رفتار خواهد کرد یا نه و آیا رحمتش بر عدلش پیشی می گیرد یا نه؟و... اما نکته مهمتر اینکه این خدا همان نسبتی را با انسان دارد که با سنگ و چوب و درخت دارد.همانگونه که علت وجود سایر موجودات است علت وجود ما هم هست. ما هم ممکنی از ممکنات عالم وجودیم همین و بس. اما سوال این است که این خدا به چه درد انسان می خورد، انسانی که رنج می برد و درد می کشد، احساس تنهایی و دلتنگی می کند در این جهان بزرگ. انسانی که خود را با هر آنچه که او را احاطه کرده است بیگانه می یابد و خود را از جنسی دیگر می بیند.دوست ندارد در حصار تنگ خویش محصور بماند و میل تعالی یافتن از خود را دارد.اما آیا این نیاز روحی او را در بیرون از وجودش پاسخی هست؟
گمانم این است که الاهیات و دین باید به نوعی «انسانی» باشند ودر وهله اول از «موقعیت انسانی» شروع کنند.از وضع ناگوار او و از غربت و تنهایی او. اینکه انسان چگونه موجودی است و چه نیازهایی دارد می تواند در خداشناسی ما بسیار موثر باشد. از این زاویه خدای فقیهان را با خدای عارفان مقایسه کنید. خدای فقیهان خدایی است قانونگذار که با بندگان اش از خلال احکام پنجگانه حرام و مکروه و مباح و مستحب و حلال -که البته اکثرا همان سه تای اول است- رابطه دارد ولی خدای عارفان خدایی است که دلتنگ و عاشق و چشم انتظار بنده اش است و پیش از آنکه بنده ای الله بگوید او لبیک گفته است.با این وصف ببین که فقیه به کجا می رود و عارف به کجا
.
در چند وقت اخیر با چند خانواده برخورد کرده ام که در آنها مرد خانواده با داشتن همسر و چند فرزند و زندگی خوب ، رفته و همسر دیگری اختیار کرده و با اینکار به طور کلی فضای امن و آرام خانواده به کلی به هم ریخته و همه اعضا خانواده حتی بعد از گذشت چند سال در وضعیت بسیار نامطلوبی هستند.می توان گفت که به طور کلی احترام و محبت میان اعضا به کلی از بین رفته است. به نظر می رسد هیچکس امروزه با دلایلی معتبر وعقلانی نمی تواند از نهاد چند همسری دفاع کند. اما براستی در عجبم که چه چیز باعث می شود که این قانون تغییر نکند؟
همانطور که می دانید بسیاری از قوانین در کشور ما از فقه گرفته شده اند و برای تغییر آن هم باید فقها به اجتهاد تازه ای دست بزنند. فارغ از بحث در باب فقه و کارکردها و تواناییها و ناتوانیش، می توان در همین فقه موجود و هم دست به اجتهادهایی مثبت و عقلانی و راهگشا زد که گره از خیلی مشکلات دین و دنیای مردم باز می کند، گر چه که همه این قبیل اجتهادها به اصطلاح اجتهاد در فروعند و به اجتهاد در اصول نیازمندیم.
مثلا در باره همین نهاد چند همسری اگر فقیهی بخواهد اجتهادی عقلانی کند یا عادلانه یا حتی بر حسب مصالح، که دلایل عقلانی و معتبر بسیاری برای این رای خود می تواند بیابد و اگر اجتهاد نقلی بخواهد بکند هم تا آنجا که من دیده ام راهش اگر دشوار باشد اما بسته نیست.
ولی هر چه فکر می کنم نمی توانم دلیل یا علت این همه پافشاری بر بسیاری از افکار و آرای گذشتگان را که امروزه به روشنی کارایی خود را از دست داده اند را دریابم.
شما علت را در چه می بینید؟

گفت و گو(دیالوگ) را شالوده دموکراسی میدانند. در نگاه اول به نظر می رسد که به هر رابطه کلامی میان دو نفر می توان نام گفت و گو داد. اما با دقت نظر بیشتر در می یابیم که اینگونه نیست. به عنوان مثال واعظی را در نظر بگیرید که بر منبر وعظ نشسته و مخاطبینش را موعظه می کند. بدون شک وی ارتباطی کلامی با مخاطبینش برقرار کرده اما این ارتباط گفت و گو نیست، چرا که وی تنها مشتاق گفتن است و منتظر شنیدن نیست. او احساس می کند حقایقی را در اختیار دارد که تمام و کمال است و می خواهد این حقایق را به دیگران منتقل کند. پس تنها نیازمند گفتن است و از آنجا که حقیقت را نزد خویش حاضر می بیند دیگر نیازی به شنیدن در خود احساس نمی کند. این ارتباط کلامی یک رابطه یک طرفه است.
بنابراین می توان گفت که مفهوم حقیقت نقشی تعیین کننده در بحث ما دارد. شخص موعظه کننده در مثال ما برای خود جایگاهی متفاوت و برتر از مخاطبینش قایل است و این جایگاه برتر برای خودش را به واسطه نسبتی که با حقیقت دارد برای خود قایل است.
پس تا اینجا می توان دو شرط را برای اینکه یک رابطه کلامی شایسته نام گفت و گو شود ذکر کرد:
- یکی اینکه طرفین گفت و گو هیچکدام آنچه نزد خود دارد را تمام حقیقت ندانسته و دانسته های خود را نیز تماما درست و بدور از خطا نداند و به گفت و گو به مثابه پروژه ای مشترک با دیگران برای رسیدن به حقیقت نگاه کند که در طول آن به اشتباهات خود پی می برد و آنها را اصلاح می کند.
- دیگری اینکه چون شخص گفت و گو کننده اندیشه های خود را تماما درست نمی داند بلکه آنها را آمیخته ای از درست و خطا می بیند خود را برتر از دیگران نمی داند و جایگاهی ویژه و ممتاز برای خود قایل نیست و در سطح دیگران می نشیند و برای خود و طرف دیگر گفت و گو سهم برابر از فهم و شعور قایل است. اینگونه است که فروتنانه هم می گوید و هم می شنود.
می توان بیش از اینها بر این سیاهه افزود.

دیشب شبی مصحف گشوده بودم و خاطر پریشان را، طلب جمعیت از کلام قدسی می کردم. ناگاه آیتی دیدم که دام معنی گسترده و صید می جست. مرغ اندیشه ام به دامگه افتاد.
*(ضرب الله مثلا رجلا فیه شرکاء متشکسون و رجلا سلما لرجل هل یستویان مثلا، الحمدلله، بل اکثرهم لا یعلمون)* (زمر/29)
خدا مثلی زده است: مردی است که چند خواجه ناسازگار در (مالکیت) او شرکت دارند (و هر یک او را به کاری می گمارند) و مردی است که تنها فرمانبر یک مرد است. آیا این دو در مثل یکسانند؟ سپاس خدای را.(نه،) بلکه بیشترشان نمی دانند.

If all mankind minus one, were of one opinion, and only one person were of the contrary opinion, mankind would be no more justified in silencing that one person, than he, if he had the power, would be justified in silencing mankind. Were an opinion a personal possession of no value except to the owner; if to be obstructed in the enjoyment of it were simply a private injury, it would make some difference whether the injury was inflicted only on a few persons or on many. But the peculiar evil of silencing the expression of an opinion is, that it is robbing the human race; posterity as well as the existing generation; those who dissent from the opinion, still more than those who hold it. If the opinion is right, they are deprived of the opportunity of exchanging error for truth: if wrong, they lose, what is almost as great a benefit, the clearer perception and livelier impression of truth, produced by its collision with error.
John Stuart Mill (1806–1873). On
اگر همه افراد بشر به غیر از یک نفر عقیده واحدی داشتند و تنها یک نفر عقیده اش با بقیه بشریت مخالف بود عمل اینان که صدای آن یک نفر را به زور خاموش کنند همان اندازه نا حق و نارواست که عمل خود آن یک نفر اگر فرضا قدرت این را داشت که صدای نوع بشر را به زور خاموش کند.اگر عقیده انسان بر حسب تصادف چیزی مثل دارایی شخصی وی بود که برای کسی جز مالکش ارزش نداشت و اگر محروم کردن وی از درک مزایا و لذایذ آن دارائی خسارتی که تنها مربوط به یک یا چند نفر بود ایجاد می کرد وضع قضیه طبعا دگرگون می شد، زیرا در آن صورت می شد گفت که زیان این عمل به جای اینکه دامنگیر عده کثیری بشود تنها نصیب یک یا چند نفر شده است.اما خطر بزرگ خاموش کردن عقیده در این است که زیان آن دامنگیر همه نژاد بشر می شود و آنچه آیندگان از این حیث از دست می دهند کمتر از خسارتی که نصیب نسل های معاصر می گردد نیست.از آن گذشته، موقعی که جلو انتشار عقیده ای به زور گرفته شد مخالفان خیلی بیشتر از صاحبان آن عقیده ضرر می بینند زیرا اگر عقیده ای که به زور خاموشش کرده اند صحیح باشد در این صورت همان کسانی که با آن مخالفند از این فرصت گرانبها که بطلان را با حقیقت مبادله کنند محروم شده اند. اما اگر عقیده ای اشتباه باشد خفه کنندگان آن باز به هر تقدیر زیان برده اند چون اگر اصطکاک عقاید را آزاد می گذاشتند از برخورد حق و باطل بهم، سیمای حقیقت زنده تر و روشن تر دیده می شد.

تام پین(1737-1809م) که از سرسخت ترین طرفداران و مبارزان در راه آزادی و حقوق بشر است و سرگذشت زندگی اش هم بسیار جالب و قابل توجه است، رساله ای به نام حقوق بشر نوشته است. قطعه ای از آن را می خواندم،جالب بود، در زیر آوردمش:
«هر گاه داوری را به خود مردم واگذاریم و بخواهیم که هر کس درباره دین خود نظر بدهد نتیجه آن می شود که هیچ دینی باطل نیست، چه هر کس از دیدگاه خود دینی را که دارد بر حق می داند و بدین گونه دین هر کس برای او حق است. اما اگر بخواهیم هر کس درباره دین دیگران قضاوت کند آنگاه خواهیم دید که هیچ کس دین دیگری را قبول ندارد و هیچ دینی بر حق نمی ماند. پس باید بگوییم که یا همه ادیان بر حق اند و یا همه آن ها را باطل بدانیم.
حال اگر ارباب ادیان را کنار بگذاریم و فارغ از نام ها و فرقه گرایی ها به خود دین بنگریم آنگاه می بینیم که دین عبارت است از توجه آدمی به یک امر قدسی که همه پرستش ها به سوی اوست. هر آدمیزادی میوه دل خویش را به آفریدگار خود هدیه می کند. ممکن است این میوه ها نیز مانند میوه های خاکی با هم متفاوت باشند اما نیاز مخلصانه هر کس مورد قبول درگاه آفریدگار قرار می گیرد.

مدتی است به این می اندیشم که آیا می توان درکی از خویش داشت بدون آنکه پای «دیگری» در میان باشد. یعنی اینکه بتوان برای لحظه ای خود محض را تجربه کرد. همواره آنجایی می توانیم خود را تجربه کنیم و به آن علم پیدا می کنیم که این خود در ارتباط با دیگری قرار می گیرد. حال این دیگری می تواند یا شخص دیگری باشد یا فکری یا احساسی. به عبارتی یا با کسی سخن می گوییم یا چیزی را حس میکنیم یا به چیزی فکر می کنیم یا... . همواره در یک رابطه با چیز یا کس دیگری است که به درکی و در یافتی از خویش نائل می شویم. حال سوالی که می توان پرسید این است که آیا اصلا می توان قایل به وجود خویشتنی-یا جوهری- فرای این احساسات و روابط شد؟ یا اینکه ما همگی همین احساسات و روابطیم و حق نداریم از این تجارب فراتر رویم و قایل به وجود خویشتنی یا جوهری فرای اینها برای خویش شویم؟چرا که ما هیچگاه آن خود محض را تجربه نمی کنیم و همیشه در تقابل با چیز دیگری است که به وجود خود علم پیدا می کنیم.
پاره ای از فیلسوفان –تجربی مسلکان به گمانم- وجود جوهری مستقل از این احساسات را انکار کرده اند و گفته اند که ما مجموع همین احساساتیم و حق نداریم مفهومی از خویش فرای همین احساسات انتزاع کنیم. یعنی ما همانیم که می بینیم، می شنویم، فکر می کنیم، درد میکشیم و ...
اما از سوی دیگر گویا عرفا در پی تلاشی دیگر بوده اند. بسیار شنیده ایم که آنها می کوشیده اند تا تجربه ای از خویشتن خویش و تجربه ای از خود بی حضور اغیار –دیگری- کسب کنند.
اینکه هر کدام از این رویکردها به چه نتایجی ختم می شود را می توان در نوبتی دیگر پی گرفت.

بعضی آدمها خویش را مرور می کنند. چیز عجیبی است و عجبش از این بابت است که اکثر آدمها همواره جهان را و آنچه در بیرون از وجودشان می گذرد را می بینند و می شناسند و هیچ گاه متوجه آن کسی که پشت این چشمها نشسته و به بیرون می نگرد نمی شوند. بعضی ها می گویند عجب دنیا یکنواخت و روزمره شده است اما از این نکته غافلند که دنیای بیرون چیزی جز سنگ و چوب و آهن نیست و اینها تغییری نمی کنند. این ماییم که دچار یکنواختی و روزمرگی شده ایم و دنیا را اینگونه می بینیم. آنها که خود را مرور می کنند هر روز خود را یک بار یا شاید هم چند بار از سر تا ته می خوانند و هر جایش که غلط بود اصلاحش می کنند. بنابراین هر روز کسی دیگرند و چون جانشان هر روز تازه می شود جهانشان نیز تازه می شود و هیچ گاه دچار یکنواختی و روزمرگی نمی شوند.





